گلینکا
Glinka
پدربزرگ و مادربزرگم در سالخوردگی تنها مانده بودند. مادربزرگ باغچه ای از سبزیجات داشت و به دنبال دام می رفت. پدربزرگ نیز بی کار ننشست و ظروف سفالی برای مردم می ساخت (خاکی باارزش در آنجاها!). کاسه و بشقاب و کاسه و پیاله و لیوان و گلدان. و به نحوی که خود به خود اتفاق افتاد — یکی از گلدان ها به زندگی رسید، آه، پسر روشن چهره بیرون آمد!