در آستانه
On the Brink
وانگ ونجی پس از فارغ التحصیلی وارد آژانس تبلیغاتی شد. رئیس سختگیر، کار فشرده و روابط پیچیده بین فردی، این جوان خجول را تحت فشار قرار می دهد. او برادر بزرگتری دارد که در صنعت بازرگانی فعالیت می کند و کسب و کارش رونق دارد. وجود برادر احساس حقارت به وانگ ونجی می دهد. او راز پنهانی دارد، او اغلب در صحنه های رویا غوطه ور می شود و حتی در طول روز بر کار او اثر می گذارد. یک روز به دلیل ناتوانی در تشخیص رویا از واقعیت به رئیس زن خود حمله می کند و شغلش را از دست می دهد. ناامید، دست به خودکشی می زند، خوشبختانه نمی میرد و به طور غیرمنتظره ای برنده لاتاری می شود. برادرش او را به سرمایه گذاری در شرکتش دعوت می کند و پستی به عنوان نایب مدیرعامل به او می دهد. اما آیا همه اینها واقعیت است یا رویاست؟