آلیس
Alice
آلیس سی و هشت ساله روزها را میخوابد و شبها در مرکز بازپروری کار میکند تا از کسالت و بیعاطفگی خود فرار کند. ییگال، شوهر آلیس، احساس تنهایی میکند و از سردی رفتارش رنج میبرد در حالی که خشم او به تدریج افزایش مییابد. ایلی، پسر نه سالهاش، برای محبت او بسیار desperate است. مرکز بازپروری خانه چهل دختر جوان دارد که بحران عاطفی را تجربه کردهاند. آلیس ترجیح میدهد کمترین ارتباط را با این دختران داشته باشد و تنها کارهای پایهای شغلش را انجام میدهد: دارو دادن، نظارت بر وعدههای غذا و زمان دوش گرفتن. پس از خاموشی چراغها، آلیس با یوهل، معشوقش، دیدار میکند. بر روی تخت تکیهای کوچک، اشتهای زندگانی برای نوعی دیگر از زندگی یا آنچه که میتوانست باشد به وجود میآید.