نهنگ سفید
White Whale
فیلیپ در زندگی خود بسیار موفق است. همه چیز طبق نقشهٔ او پیش میرود. وکیلی درخشان است و با ارتباطات غیررسمی با مقامات عالیه به هر دعوای بنبستدار پیروز میشود. در زندگی خصوصیاش نیز شادی میکند: همسر بافضیلتش و دو فرزندِ دوقلو به او عشق میورزند و به او افتخار میکنند. روزی این هماهنگی از بین میرود. حادثهای غیرمنتظره به راه میآید و فرزندانش ابتدایاً به دلیل یک بیماری ژنتیکی شدید، به زودی نابینا یا معلول خواهند شد. او چه خواهد کرد؟ آیا این وضعیت را میپذیرد و نقشههای زندگی بینقصش را دفن میکند یا به سراغ شکستن سرنوشت میرود و قطعات را چیده تا بازی را به نفع خود بچیند؟ و چند مهره را قربانی میکند تا بفهمد که خودِ او نیز پیامی از بازیِ فراتر است؟