خط داستانی
استخدادی شنکار به خواست مادر بیوه در رامگاره ازدواج می کند با لاججو که کودکان را می شناسد پدرانشان به سنت پیروی کرده و دختران خود را برای نسل ها تحصیل نکرده اند. با بی اعتمادی به لاججو که نمی تواند تفاوت بین نمک و شکر را تشخیص دهد به خودش می ماند و تصمیم می گیرد به بمبئی نقل مکان کند با این خبر که مادرش خانه را رهن کرده است تا تحصیل او را تامین کند. وقتی به آنها می گوید شغل پیدا کرده است سال ها نامه ای ننوشته است. در نتیجه لاججو به بمبئی سفر می کند و ساکن او را پیدا می کند و خانه می شود. او از حضور او بی خبر است و بزودی او را برمی گرداند تا بتواند با روابط عاشقانه اش با ثروتمند ریما ادامه دهد