خط داستانی
یک معدنچی پیر یک ادعای طلای غنی پیدا میکند، آن را ثبت میکند، کیسهای پر از نمونههای سنگ طلا میکند و به سمت بیابان برمیگردد تا ادعای خود را ثبت کند. آب او تمام میشود و پس از روزها عذاب، در نهایت در یک توده از مریم گلی میافتد. در یک کلبه نزدیک، جیم دورکین و بلک، شریکش، در حال نشستن برای شام هستند که صدای نالههای ضعیفی شنیده میشود.