خط داستانی
آقای مارک و همسرش در حال صبحانه هستند که خدمتکار از یک مهمان زودهنگام خبر میدهد و کارت نام آقای بانکو را به او میدهد. وقتی مارک به اتاق پذیرایی میرود، با مردی با ظاهری دلپذیر روبرو میشود که پس از یک دست دادن گرم، خود را به عنوان نماینده معدن سیلور ساکر معرفی میکند. او شنیده که آقای مارک به دنبال یک سرمایهگذاری سودآور است و یکی از دوستان آقای مارک به او توصیه کرده که با او ملاقات کند. این مرد مدارک دیگری نیز ارائه میدهد، اما ذکر نام دوست کافی است تا مارک بیخبر را قانع کند و او از زحمت دادن به این مرد خودداری میکند. در نهایت، ترتیب ملاقات داده میشود و مارک به او میگوید که اگر ساعت ۲ به دفترش بیاید، معامله را نهایی خواهند کرد. آقای مارک ریش دارد و در راه به سمت مرکز شهر ناگهان تصمیم میگیرد اصلاح کند.