خط داستانی
نارِش کُمار ساکسِنا با مادر بیوه و خواهرش، سیما زندگی میکند. او به عنوان یک عکاس و خبرنگار آزاد کار میکند. یک روز او با مالا مهتا و پدرش، که سردبیر یک روزنامه است، ملاقات میکند. آقای مهتا نارِش را استخدام میکند و به او مأموریت میدهد تا به یک جزیره دورافتاده برود و برخی فعالیتهای غیرقانونی را بررسی و افشا کند. نارِش به همراه دوستش، شایام، به آنجا میرود. متأسفانه، نارِش توسط نگهبانان جزیره دستگیر شده و به همراه دو نفر دیگر، یکی یک دانشمند و دیگری رام سینگ، یک اوباش، در سلول زندانی میشود. دانشمند به نارِش اعتراف میکند که او یک حلقه اتمی اختراع کرده که وقتی در دهان کسی قرار گیرد، آن شخص را نامرئی میکند و سپس فوت میکند. نارِش حلقه را در دهانش میگذارد، لباسهایش را در میآورد، نامرئی میشود و فرار میکند.