خط داستانی
ژان دوپون، کاپیتان گارد ساحلی، عاشق ماری، دختر یک قاچاقچی است. ژان فکر میکند پدر او یک ماهیگیر محترم است. یک روز، در حالی که ماری و ژان در حال قدم زدن در نزدیکی ساحل هستند، او دستوری دریافت میکند مبنی بر اینکه قاچاقچیان در منطقه او فعال هستند و باید احتیاط بیشتری کند. این دستور توسط ماری دیده میشود. او بلافاصله به فکر پدرش میافتد و بهانهای میآورد تا از ژان دور شود. ماری به خانه میدود، چراغ سیگنال خود را برمیدارد و به جایی میشتابد که پدرش منتظر سیگنال ایمنی است. ماری با پدرش ملاقات میکند که با کالاهای قاچاقی برمیگردد. او به او اطلاع میدهد که گاردها به دنبالش هستند و از او خواهش میکند که اجازه دهد کت و کلاه او را بگیرد تا بتواند گاردها را فریب دهد و پدرش به خانه برسد. ماری به اشتباه توسط ژان و گاردهایش به عنوان یک قاچاقچی شناخته میشود و ژان به گاردهایش دستور میدهد که شلیک کنند.