خط داستانی
یک کاب در مقابل یک عمارت باشکوه توسط یک آقا که میخواهد بیست نفر را به نقطهای دیگر از شهر ببرد، صدا زده میشود. یک دلقک بیرون میپرد و توافق رضایتبخشی بین دلقک و آقا انجام میشود و حدود بیست نفر یکی یکی به داخل کاب هجوم میآورند تا اینکه دلقک موفق میشود همه را به جز بریجت که یک کودک را در آغوش دارد، داخل کند. دلقک مصمم، برای کمک به پرستار که ۴۰۰ پوند وزن دارد، کودک را از او میگیرد. پس از نوازش کردن کودک، او را روی کاب پرتاب میکند. سپس یک تخته چوبی برمیدارد و با آن به اندامهای زن چاق ضربه میزند تا او را مجبور به ورود به کاب کند، که با بار انسانی خود دور میشود.