خط داستانی
او پرید، جست و خیز کرد، با یک گربه در مرتع بازی کرد، بشکهها را غلتاند، و انواع کمدیهای دیگر را انجام داد و در این فرآیند جایی یک تکه چوب تیز به پایش رفت. این یک تکه چوب کوچک بود، اما خیلی دردناک بود و نمیتوانست به خوبی روی آن پا بایستد. گربه به درمان پای او میپردازد در حالی که داستانی درباره پیژامه مغرور برایش تعریف میکند.