خط داستانی
بیست یا بیست و پنج سال پیش، زمانی که زمینهای دولتی خالی برای سکونت آزاد شد، هر کسی که نام خود را ثبت کرد، شانس عادلانه و رایگانی برای تأمین یکی از بخشهای زمین داشت که به بخشهای مختلف تقسیم شده بود. مهاجران در صفی طولانی در فاصلهای مشخص از زمینهای باز شده ایستاده بودند، برخی از آنها سوار بر اسب و برخی دیگر در وسایل نقلیه مختلف. با شلیک یک توپ، همه به سمت زمین هجوم میآورند. هاروی متسون و همسرش آنی، به همراه فرزندشان، از میسوری با یک واگن پرایری مهاجرت میکنند. در راه، از باز شدن نوار چروکی مطلع میشوند. آنها به سرعت به آنجا میروند و هاروی کمپ میزند تا نامش را ثبت کند. فرزندشان بیمار میشود. هاروی برای دکتر میرود و در غیاب او، بیل اسلیک، یک اوباش خوشچهره، سعی میکند توجه آنی را جلب کند. او او را رد میکند. هاروی و دکتر میرسند و او بیل را بدون تشریفات "حل" میکند. اوباش، عصبانی، محل را ترک میکند.