خط داستانی
جک موریسون که در آغوش تجمل و ولخرجی بزرگ شده است، به تدریج به زندگی راحت و تنبلی کشیده میشود، از این رو پدرش سعی میکند او را بیدار کرده و به کسب و کار بزرگ فولاد که خود رئیس آن است، علاقهمند کند. جک از رفتن به کار امتناع میکند: پدرش او را طرد کرده و به او میگوید که خانه را ترک کند.