خط داستانی
پدر لویی finalmente تصمیم میگیرد که او به اندازه کافی بزرگ شده تا ازدواج کند. بنابراین او به آیک اطلاع میدهد و از او میخواهد که فوراً بیاید قبل از اینکه پدرش نظرش را تغییر دهد. در حالی که لویی لباس عروسیاش را آماده میکند، آیک یک دست لباس خریداری میکند. او یک اسب و کالسکه میدزدد و به سمت قطار حرکت میکند. اسب از شتاب گرفتن امتناع میکند.