خط داستانی
بویکا و هیستو عاشق یکدیگر هستند و تصمیم به ازدواج میگیرند. یوفچو، برادر بزرگتر هیستو، مخالف این ازدواج است. استویکو، که آدم بدی است، نیز به بویکا علاقهمند است. دلالان استویکو به سراغ بویکا میآیند و او را در یک کالسکه میبرند. در همین حین، هیستو به همراه چند دوستش موفق میشوند او را نجات دهند. پدر هیستو به ساخت یک خانه جدید علاقهمند است و میخواهد مقداری زمین به تازهعروسان بدهد. اما شایعهای در روستا پخش میشود - بچهای که بویکا انتظار دارد ممکن است فرزند هیستو نباشد؛ آیا او شب را در خانه استویکو نگذرانده است؟ هیستو نگران میشود. وقتی با همسرش درباره عذابهایش صحبت میکند، او وحشتزده میشود. آنها با هم دعوا میکنند و بویکا بیرون میرود. استویکو مست اعتراف میکند که شایعه را پخش کرده است. همه به دنبال بویکا میروند. به زودی او را در دریاچه آسیاب غرق شده پیدا میکنند.