خط داستانی
جورجی سیموف دزد و الکلی است. پلیس به دنبالش است. سیموف پولهای دزدیده شده را در میخانهها هدر میدهد، در حالی که همسر و فرزندش زندگی miserable دارند. مادر دختر کوچک را میفرستد تا از پدرش پولی بخواهد. سیموف در حال مستی، کودک را طرد میکند. دختر در یک تصادف رانندگی آسیب میبیند. مادر طلاق میگیرد. پلیس سیموف را پیدا میکند، اما او موفق به فرار میشود. سیموف در حال دزدی از یک عابر بیخبر است. او صدای آژیرهای آتشنشانی را میشنود و متوجه میشود که خانهاش در آتش است. در آتش، دخترش است. او به درون شعلهها میدود و دخترش را نجات میدهد. در این لحظه، پلیس او را دستگیر میکند. بعد از سه سال در زندان، سیموف آزاد میشود. او در یک کلیسا با دخترش روبرو میشود. آنها به دیدن مادر بیمار میروند. سیموف از گذشتهاش پشیمان است. خانواده به طور کلی خوشحال هستند.