خط داستانی
در خیال، زن جوانی که دختر زیباست در میابد که چرا هیچ کس مانند قبل به او لبخند نمی زند، مگر برخی زنان که لبخندهایشان فرق می کند. صدای مردی را می شنود. او به شنبه شب باز می گردد. او لباس قرمز پوشیده بود، لباسی کوچکتر از لباسی که هر کس دیگری در شهر می پوشد. به رقص رفت، مستی کرد، سیگار کشید و با خوش رفتاری بازی کرد. او آخرین نفری بود که از شهر بیرون رفت، مانند همیشه تنها در کنار ساحل به خانه رفت. آن بخش زیباترین شب و زیباترین قسمت آن است که لباس را در حالی که هنوز خیس است در می آورد و دوباره می پوشد. او مابقی راه را به خانه می رود. چه چیزی شرایط را تغییر می دهد؟