خط داستانی
روزی در زندگی یک آسیابکار ارگ، که در شرایط سختی به سر میبرد و در خیابانهای پاریس پرسه میزند و به آنچه ممکن است فکر میکند. او نمیتواند از نواختن نتهای نادرست خودداری کند، به اندازهای که شنوندگانش را خشمگین کرده و هر گونه اهدا را ناامید کند. او آرزو دارد که یک ارگ لولهای بزرگ بنوازد. جعبه موسیقی در یک بار کوکتل صدایش را خفه میکند، ارگ کلیسا در خیابان صدایش را میپوشاند و دستگاههای پینبال در پارک لونا او را نادیده میگیرند. چراغهای نئون و پوسترهای تجاری شهر هنر کوچک او را تحتفشار قرار میدهند. در پایان روز، او اشک یک اسب کالیوپ را به دست میآورد - تنها درآمدش برای آن روز - که ممکن است جادویی باشد.