خط داستانی
در یک روستای کوچک، میخالیس که از فراموشی رنج میبرد، به یاد نمیآورد که او و سه نفر از همروستاییهایش توسط دشمن محاصره شده بودند. بهویژه، در راه بازگشت به روستایشان پس از فروپاشی جبهه آلبانی و حمله آلمانیها، در منطقه لاريسا، مردان قرار بود با مبارزان مقاومت ملاقات کنند. با این حال، میخالیس به تلهای که در آن گرفتار شدند، جایی که دو همراهش کشته شدند و خود او زخمی شد، یادش نمیآید، در حالی که نفر چهارم غایب بود. یانیس ناپدید شده بود اما ناگهان به خانهاش برمیگردد و حضورش میخالیس را ناراحت میکند. پدر یانیس به سرعت متوجه میشود که چرا: پسرش برای نجات جان خود، دوستانش را به آلمانیها خیانت کرده است. او که مردی صادق و میهنپرست است، پسرش را به اتهام خیانت به وطن محاکمه میکند، او را گناهکار مییابد و اعدامش میکند.