خط داستانی
ناباکومار، یک جوان از ساپتاگرام، در حین بازگشت از زیارت در گنگاساگر در جنگلی گم میشود. او با یک عارف تانتریک ملاقات میکند که قصد دارد او را قربانی الهه کالی کند؛ اما در نهایت توسط کاپالکوندالا به طور مخفیانه نجات مییابد. کشیش از ناباکومار میخواهد که کاپالکوندالا را از پدرخوانده شرورش دور کند و همچنین راه بازگشت به ساپتاگرام را به او نشان میدهد. حالا او به نام مریمویی شناخته میشود. از طرف دیگر، عارف از خیانت کاپالکوندالا عصبانی میشود و شروع به برنامهریزی برای انتقام میکند. در این میان، ناباکومار با پادماواتی، همسر اولش که توسط پدرش به اسلام تبدیل شده بود، ملاقات میکند و او را ترک میکند. پادماواتی، که حالا به موتیبیبی شناخته میشود، عشقش را به ناباکومار ابراز میکند، اما او او را رد میکند. بعداً عارف به ساپتاگرام میآید و با موتیبیبی ملاقات میکند. عارف میخواهد کاپالکوندالا را بکشد، اما موتیبیبی میخواهد او را از ناباکومار جدا کند.