خط داستانی
جبار ستمگر به یک روستا حمله میکند و پسر سید متدین، به نام اقبال، را میرباید. اقبال که توسط جبار بزرگ شده، به یک فرمانده ستمگر در ارتش جبار تبدیل میشود و مردم را مجبور میکند تا جبار را به عنوان خدای خود بپذیرند. در حین یک کمپین، او با گروهی از مؤمنان «واقعی» به رهبری صادق، دخترش سادیکا و پرنسس حمیده ملاقات میکند. حمیده به اقبال علاقهمند میشود، که این موضوع باعث ناراحتی خواستگارش، شَدّاد، میشود. با پیشرفت داستان، اقبال از نژاد واقعی خود آگاه میشود و با یک انتخاب عمیق مواجه میشود.