خط داستانی
جایادوان یک شاعر نابینا است که با خواهرش، شوهرش و فرزندشان زندگی میکند. او تصمیم میگیرد که به ترواندوم برود تا درمان شود، اما در راه با ویکرامان کجرفتار ملاقات میکند و بعد او را ترک میکند. در حالی که گم شده است، او ایستاده و برای الهه سریدوی میخواند، درست زمانی که سریدوی و دوستانش برای پیکنیک به پارک آمدهاند. سریدوی که نمیداند او نابینا است، به او سیلی میزند. چند مرد که این حادثه را دیدهاند او را به یک پزشک محلی میبرند که پدر سریدوی است. پزشک همچنین با پدر جایادوان دوست بوده و او را میپذیرد و عمل جراحی میکند. وقتی جایادوان میتواند به کار خود بازگردد، مجموعهای از اشعار را خلق میکند، اما ویکرامان آن را به نام خود منتشر میکند. اشعار به یک حس تبدیل میشود و ویکرامان برای این کار مورد تقدیر قرار میگیرد، اما جایادوان موفق میشود حقیقت را فاش کند.