خط داستانی
سایمون بهتر میشود. کارش به عنوان ناشر خوب پیش میرود. ناگهان، به طور ناگهانی، رواندرمانش، چارلز، با خبر میرسد: تحلیلش تمام است. معلوم میشود که این یک کابوس است. چارلز نیز دچار بحران خودش است: همسر بازیگرش باردار است، اما دودلی دارد تا فرزند را نگه دارد زیرا نمایش جدی در حال انجام است و احساس میکند که دیگر به چارلز عشق ندارد. بدتر این است که سایمون دستنوشتهای دریافت میکند که زندگی خصوصی و خواستههای شیستی او را به تصویر میکشد و شریکش مصمم است آن رمان را منتشر کند. او چارلز را برای نوشتن رمان مقصر میداند. از طرف دیگر چارلز با سادهسازی مسئله معتقد است که سوء تفاهم سایمون دلیل جدایی همسرش است. دو مرد عصبانی در خانه سایمون درگیر میشوند و چارلز در پایان زخمی میشود. حال سایمون به چارلز اعتماد میکند و او را پرستاری میکند. مادر سایمون سر میزند و گمان میکند که چارلز عاشق سایمون است.