خط داستانی
صنعتگر آپوستولوس لامپیریکوس در بدهی غرق شده است. همه از او قرض گرفتهاند، اما هیچکس برنمیگرداند. از این وضعیت، کارمند او، کاستاس، با یک ترفند او را نجات میدهد. کاستاس به رئیسش پیشنهاد میدهد که "خودکشی" کند. لامپیریکوس با سنگی بزرگ به گردنش، به ظاهر از کشتی سقوط میکند و کاستاس او را نجات داده و عکسی برایش میفرستد. همدستان او، همسر آپوستولوس، فلورا و دخترش آلیس هستند. کاستاس رئیسش را در یک کلبه در حیاط خانهاش حبس میکند، جایی که فقط با زنگ زدن میتواند وارد شود. مرگ فرضی لامپیریکوس تیتر اول روزنامهها میشود و طلبکاران از او دست برمیدارند، بدهکاران پرداخت میکنند و سفارشها بهتر میشود. اما اوضاع پیچیده میشود زمانی که یک تأمینکننده به دنبال ازدواج با بیوه لامپیریکوس است، اما کاستاس با نیرنگ، تلیس را "زنده" میکند و برای آلیس، که به خاطر او این کار را کرده، تلاش میکند.