خط داستانی
جان بانی یک روز کاری به طور غیرمعمول خستهکننده دارد و به خانه میرسد و کاملاً خسته است. همسر و پسرش، دیو، یک شگفتی برای او در قالب یک مهمانی شام آماده کردهاند که چند مهمان دعوت شدهاند. بدون اینکه از این موضوع مطلع باشد، بانی به اتاقش میرود و به جای آماده شدن برای شام، به رختخواب میرود. در اتاق غذاخوری، همسرش و مهمانان به شدت منتظر ورود او هستند. خانم بانی چراغها را خاموش میکند و از مهمانان میخواهد که هنگام ورود او بلند شوند و تشویق کنند. سپس او به شوهرش زنگ میزند. بانی که انتظار مهمان را ندارد، در حالی که در پیژامه است از پلهها پایین میآید و توسط مهمانان شگفتزده دیده میشود. آنها از آنچه که یک شوخی بسیار بد به نظر میرسد، خشمگین میشوند و به سرعت محل را ترک میکنند و بانی را تنها میگذارند تا همسرش را دلداری دهد و اوضاع را تا حد امکان توضیح دهد. قبل از اینکه به طبقه بالا برود تا لباس بپوشد، پسرش دیو با دوست دخترش میرسد که او نیز او را در لباس نامناسب میبیند و از اتاق فرار میکند. دیو به دنبالش میدود و اوضاع را توضیح میدهد. پس از یک خنده خوب، او موافقت میکند که برای شام بماند.