خط داستانی
چهار دانشجو در شانگهای به تازگی دانشگاه را تمام کرده اند. همه بیکار هستند. ژو به خودکشی فکر می کند اما دوستش ژائو او را از این کار منصرف می کند. ژائو در یک اتاق کهنه زندگی می کند که فقط یک دیوار نازک چوبی او را از اتاق پشت جدا می کند. خانم یانگ، که برای گرفتن شغلی در کارخانه به شهر آمده، در اتاق پشت او مستقر می شود. ناخن های او به دیوار ضربه می زند و عکس های ژائو را به زمین می اندازد. همسایه های نادیده شروع به بازی انتقام می کنند... ژائو به عنوان ویراستار در یک روزنامه استخدام می شود. او هر روز آن دختر زیبا را در تراموا به محل کار می بیند. او او را نمی شناسد، اما این خانم یانگ است... ژائو به پوشش شرایط کار در روزنامه منصوب می شود. او به یک کارخانه فرستاده می شود، همان جایی که خانم یانگ کار می کند...