خط داستانی
لور گار میخواهد از فینیکس به دنور برود تا شغلی جدید برای خانوادهاش بگیرد. وقتی رابین به اردو میرود، اتفاقی غیرمنتظره رخ میدهد. در بازگشت رابین از اردو، میفهمد مادرش کار جدیدی در دنور گرفته است و هر آخر هفته تنها برای دیدن او برمیگردد. در این آشفتگی، خانمی به نام دوروثی با رابین آشنا میشود و به همان مجتمع آپارتمانی میآید و زمان زیادی را با پدر رابین میگذراند. لیدیا به دوروثی و نیتهای او دچار تردید است. به زودی مشخص میشود که دوروثی به چیزهای فراتر از دوستی با خانواده گر میخواهد.