خط داستانی
گربهای که متعلق به پسر یک آسیابان فقیر است، نقشهای عالی برای به دست آوردن عنوان، ثروت و ازدواج برای صاحبش میکشد. او شروع به اجرای این نقشه میکند و از چند پرنده و خرگوش به عنوان هدیه برای پادشاه، هوش خود و یک جفت چکمه که او را انسانی نشان میدهد، استفاده میکند. با این حال، صاحبش هیچ ایدهای ندارد که گربه به همه گفته است که استادش یک مارکیز است نه پسر آسیابان، تا اینکه پادشاه برای ملاقات با او میرسد. به زودی دختر پادشاه و پسر آسیابان عاشق یکدیگر میشوند و پادشاه بسیار مشتاق است که سرزمین و قلعه متعلق به این "مارکیز" ثروتمند را ببیند.