خط داستانی
وِیجی کُمار، یتیمی که با پرورش توسط وکیل چودهی کایلش نات بزرگ میشود و خود نیز وکیل میشود. او با ساتھانا، دختر کایلش نات، ازدواج میکند و عشق میان آن دو پابرجاست. وِیجی میخواهد به استقلال برسد اما همسرش و پدر همسرش او را دلزده میکنند و او در موقعیتهای زیادی تحقیر میشود. روزی ناگهان سانْدیا وارد زندگیشان میشود و وِیجی تصمیم میگیرد از ازدواج کنار بکشد تا از سانْدیا حمایت کند. این سانْدیا کیست و چرا وِیجی به او جذب میشود؟ چه بر سر زندگی زناشویی وِیجی و ساتھنانا خواهد آمد؟