خط داستانی
یک پسر بیخانمان که در طوفان برف شدیدی سرگردان است، به یک شهر کوچک میرسد. و هیچکس به جز یک کفاش فقیر به او پناه نمیدهد. آن شب، جنها با تجهیزات و مواد خود میآیند و یک تأمین جدید از کفشها را برای پیرمرد میسازند. صبح روز بعد، وقتی پیرمرد میبیند چه اتفاقی افتاده، به پسر میگوید که او برایش شانس آورده و میتواند به عنوان پسر خواندهاش با او بماند.