خط داستانی
اندی پاندا در کارگاه آهنگری پدرش به او کمک میکند و آرزوی خود را برای نعل کردن یک اسب ابراز میکند. پدر به او میگوید که حتی نمیتواند یک مگس را نعل کند (میخندد!!!) و تصمیم میگیرد این را به او ثابت کند... به این ترتیب که خود را به عنوان یک اسب (به نام چارلی) disguise میکند تا پسرش را فریب دهد. اندی موافقت میکند که "چارلی" را نعل کند اما نقشه به هم میریزد و انواع بلایا بر سر پدر disguise شده میآید که culminates در بلعیدن چندین آهنربا. آهنرباها درون او ابتدا یک سندان سنگین و سپس یک توده از نعلهای داغ را جذب میکنند! در نهایت disguise از بین میرود و اندی به سرعت disguise را نعل میکند (با این فکر که هنوز چارلی است) و با افتخار به پدر میگوید: "گفتم میتوانم یک اسب را نعل کنم!" پدر، که هنوز در حال فرار از نعلهاست، از اندی میپرسد: "به مادرت بگو که برای شام به خانه نمیآیم!"