طوفان دلها
شهری کوچک در کوهستانی. مردم اینجا مدتها از تولید دستی تیشههای صنعتی زندگی میکردند. اما به دلیل وفور کالاهای ارزان کارخانهای، تاجر قدرتمند Brugger دیگر نمیتواند تیشههایش را بفروشد و پیش از فروپاشی کامل اقتصادی میمیرد. دخترش آنا دوست دارد با توماس فالدراور، دوستی پدرش که خواستار آوردن کار به شهر با جابهجایی کارخانه فلزکاریاش به آنجا است، ازدواج کند. به این ترتیب فرانز، پسر آتشکدهٔ قدیمیِ آتسینگر، شانسی با آنا ندارد؛ بهویژه وقتی پدرش از آنا میخواهد با فالدراور ازدواج کند. هستنده، فرانز شهر را ترک میکند. برای به دست آوردن پول، فرانز با راهنمایی گردشگران ثروتمند کار میکند و متوجه میشود که درِههای تیغههای یخشانشان برای هیچ کاری خوب نیستند، مگر شاید بریدن یخ برای نوشیدنیهای مجلسیشان. او متوجه میشود تولید تیشههای یخ با کیفیت بالا، مثلاً، میتواند برای شهرش کسب و کار خوبی باشد. بنابراین به آنجا بازمیگردد و مقاومت در برابر تخریب کارگاه شهر را سازمان میدهد.